از دیشب دچار عذاب وجدان شدیدی شدم که چرا به لیلا همه جریان کسالتمو گفتم! کاش نمیگفتم و فکر اونو درگیر خودم نمیکردم حتی به اندازه 1 سر سوزن!!!!

کاش نمیگفتم! کاش بهش دروغ میگفبم! احساس خیلی بدی دارم! بد جور روی سینه ام احساس سنگینی میکنم! توی خونه نشسته ام ولی اصلا توی خونه نیستم!!!!!

تمام شعراشو توی وبلاگ نوشتم که اگر یه وقتی دلش براشون تنگ شد بدون دغدغه بیاد تو وبلاگ و اونارو بخونه!چون قراره آثار 20 سال!!!! دوست داشتنش رو از ذهنش

پاک کنه!! میدونم اونم چاره ای نداره به همین خاطر تا آخرین نبض!!!! دوستش خواهم داشت!

 

زندگی میکنم،

حتی اگر بهترین هایم را از دست بدهم،
چون این "زندگی کردن" است که بهترین های دیگر را برایم میسازد،
پس بگذار هر چه از دست میرود برود،
من آن را میخواهم که به التماس آلوده نباشد، حتی زندگی را.................

ولی.........

لیلایم را با التماس هم باشد میخواهم!!!!!!!

چون لیلا زندگی من است!!

ولی افسوس انگار زندگی  بدجور!!میل زندگی کردن با من را ندارد!

زندگی نمی خواهد زنده بمانم........ ولی می مانم و تسلیم نمیشوم!!!