در این فصل زمستان و در این سرمای پر دردش

پس از یکسال و اندی رفت رها شد دستم از دستش

 

در این روزها نفسهایم دگر بالا نمی آید

مثال آن زن بیوه کنار مرده ی مردش

 

نفس هایش برای من درون سینه جاری بود

دگر ترسم برم نامش به شعر و مصرع و بندش

 

کنم نفرین به این تقدیر که مارا کرده بازیچه

که بیست سال تاس میریزد نیامد جفت شش نردش

 

پر از درد دلم کارون شدی سنگ صبور من

بهار زندگانی رفت زمستان شد رهاوردش