من بقربان قدمهای تو ای آرام جانم نیستی

لیلی ام افسوس تا بودی ندانستم برایم چیستی

 

لیلی ام رفتی غریق موج غمهایت منم

روی زیبایت نبینم غرق غصه ماتمم

 

آن درخت خشک شعرم را تو کردی پر ثمر

جان فدایت میکنم لیلا غم از جانم ببر

 

همچو باران بر کویر این دل خسته ببار

لیلی ام چشم انتظارت میکشد دل بیقرار

 

من دعایت میکنم در شامگاه وقت سحر

لیلی ام من چشم براهم تا بیایی از سفر