کاش لیلا بار دیگر من شوم همراز تو

هم ببویم هم ببوسم آن لب خندان تو

 

سر نهم بر شانه هایت گویمت لیلای من

باز بوسم آن گلویت هم دو چشم مست تو

 

خاک راهت را کنم من سرمه چشمان خود

جان خود را میدهم لیلا به یک لبخند تو

 

چشم در چشم رقیبی که تورا از من گرفت

گویمش لیلای من جان من است اما امانت دست تو

 

وای از آنروزی ببینم لیلی آزرده شده است

روزگارش را کنم تیره چو شام تار تو

 

لیلی هر لحظه دعایت میکنم در روز و شب

در دلت غصه نباشد تا ابد همراه تو

 

از تو میخواهم ببندی عهد و پیمان دگر

تا ابد هرگز نبوسد هیچکس چشمان تو

 

تو یگانه گوهری لیلا درون سینه ام تا وقت مرگ

ایخدا لیلای من گر باز گردانی نخواهم هست تو!