چرا دیگر نمیخواهی ببینی چهره ام در لحظه آخر

بیا بنگر که بغض دوری لیلا گرفته نای من از سر

 

منم در حسرت دیدار روی تو بدنبال سراب وصل

در این برزخ گرفتارم زنم از شوق دیدار تو لیلا پر

 

نمیدانم چرا هر شب به مهمانی غمهای تو باید رفت

به هرجا میروی برگرد لیلا جان شدم با غصه همبستر

 

اسیر رنگ چشمانت شدم لیلا نداند هیچکس دردم

نشست برف سپیدی روی موهایم گل جانم شده پرپر

 

دراین 20سال پردرد و پراز حسرت که جان تااستخوان سوزد

خدایا میدهم نیمی زعمرم آید آن لیلا زجان بهتر