دلهره خداحافظی آخر!!!

امروز چه روز بدی بود! از همون اول صبح که پاشدم دست وپاهام در کنترل خودم نبودن! لرزش انگشتام اجازه ی تایپ چیزی رو نمیدن! قراره بعد ظهر برم جواب آزمایشو به دکتر نشون بدم. خودم میدونم چه مرگمه! ولی بهتره دکتر بهم بگه!! دلم پر آشوبه! نمیدونم چرا؟؟؟ لیلا جان انگار وقت خدا حافظی واقعی فرا رسیده. لیلا جان بخداوندی خدا ذره ای از مرگ و مردن ترسی ندارم! اتفاقا خودمم بدم نمیاد که دیگه بارمو ببندم و برم!!!! چون تنم دیگه کشش اینهمه دردو نداره! هر شب تب و لرز شدید و ضعف و بی حالی و استخون درد از یک طرف دلتنگی و دوری از تو و ندیدنت و نشنیدنت!! از طرف دیگه امونمو بریده!!کم کم دارم متوجه میشم حکمت پیدا کردنت بعد 20 سال!!! و دوباره از دست دادنت چیه! ولی مطمئن باش اگر قراره اتفاقی هم بی افته بازم اون دنیا منتظرت میشینم تا بیایی!!! شک نکن اگر عمری باقی موند و رفتم اونجا!!!!!!!! منتظر میمونم و هر جا باشی پیدات میکنم!!! لیلای از نفس عزیز ترم ! فقط 1 خواهش ازت دارم اونم اینکه جان من مواظب خودت باش و از زندگی لذت ببر همین!!!!از دور دور ! خیلی دور!!! هر شب قبل از خواب پیشونیتو میبوسم.هر لحظه برات دعا میکنم و کنارتم............

/ 0 نظر / 10 بازدید