تواز عاشقی چه میدانی!!!؟؟

لیلای تا ابد لیلای من!!!

چنان از نگاهای سردت فروریخته ام که فقط ریزش آوار مرا میفهمد!!!!

دلتنگ صدای کسی هستم که بیش از بیست سال است نجوایش میکنم!

در تنهایی ام، درخواب ،در غروبهای غم انگیز هر جمعه!! کنار کارون...

دلتنگ دستان گرم کسی هستم که بیست سال در رویاهایم گرمای دستانش را حس میکردم !!!

بدون آنکه بداند!!

دلتنگ بوسیدن پیشانی اش!! دلتنگ بوسه ی چشمانش!!

دلتنگ " دل تنگش" که دیگر دلتنگم نیست!!

از کدامین بغض بگویم؟؟؟

از بغض نهفته در چشمانم؟ که اشک نمیشود! نمیبارد!

یااز بغض صدایم؟ که بیست سال است فریاد نمیشود!!

یا از بغض گلویم که سالهاست" آبستن " کهنه درد نفس گیری است!

نه بدنیا میآید! نه سقط میشود!!

تا راه گلویم را باز کند!

کجایی لیلای همیشه همنفسم؟ کجایی؟؟

@@@

بیست سالی دربدر در حسرت چشم سیاهت مانده ام

لیلی ام رفتی و من بین زمین و آسمان جا مانده ام

نام لیلا بر دل و جان حک شده هر لحظه نجوایش کنم

سالها در کوچه های زندگی در انتظارش مانده ام

آنقدر با چشمها و نام لیلا عشق ورزی کرده ام

لیلی ام میدانم اینرا ،خسته ای اینقدر پایت مانده ام

آن نگاه سرد و بیرنگت چنان بر جان من آتش نهاد

با همه بی مهری ات ،لیلا زعشقت شعله ورتر مانده ام

درقمار زندگانی عشق لیلای خودم را باختم

رفتی و افسوس تا دنیاست دنیا ،داغدارت مانده ام

گرچه نومیدم زبرگشتت ولی لیلای من اینرا بدان

تا نفس در سینه دارم ،تا ابد هم در کنارت مانده ام

/ 1 نظر / 58 بازدید
مهدی

چقد تلخ و فرسایشی هی رها می شوم و باز گرفتار خودم همه از دشمن خود خسته، من از یار خودم جنگ با خویش به تحریک کسی بود که رفت غم نمی خوردم اگر بود به اصرار خودم همه را بدرقه کردند و سلامت گفتند چشم هایی که نبودند عزادار خودم کیست با این من دنیازده همراز شود؟ غیر از آیینه کسی نیست سزاوار خودم نوحم و میرسد اینبار به من نیز ، عذاب کشتی ام بس که فرو رفته در افکار خودم مثل یک عقربه ی کوچک بی خواب شدم می روم هر شب و هر روز به دیدار خودم چهره ام مثل دلم پیر نمی شد اینطور من نبودم اگر اینقدر طلبکار خودم عشق فهمید بعید است مقید شدنم که مرا زود فرستاد پی کار خودم مهدی نورقربانی