لیلا جان دستم را بگیر!

 

به پوچی می رسم , آنگاه که حس می کنم با من نیستی

چه تکراری اند ثانیه های بودنم  , بدون تو.

چه طوفانی در باغچه ی سبزِ دلم وزیدن گرفته که اینگونه گلبرگهای شبنم زده ی اُ میدم را پَرپَر کرده ؟؟؟

تهی شدم از تو , چه حس ویرانگری است این فکر آبله رو.

هــــــــــــــــــــــــــــای , ای لبخنِد دلگرم کننده ی روزهای پریشانی ام...

هــــــــــــــــــــــــــای , ای قطره های اشکم , وقتی دلم از حضورت می لرزد..

مرا نمی بینی ؟؟؟؟

عجب روزگار غریبی است که بی تو از تمامِ جمع های دنیا , منها شدم.

کجاست حسِ غریب و خوشایندِ حس کردنت ؟؟؟

آیینه ای که به من هدیه داده ای مگر چقدر زنگار گرفته که تو را در آن نمی بینم ؟؟؟

من , بودنت را , حضورت را , گرمای دست های پنهانت را , حال که برهوتی خُشکم , نیازمندم.

مـــــــــــــــــــــــــــی بینی ؟؟؟؟

هر قدر می خواهم کوتاه و گزیده بگویم از تو , قلمِ عجزم , بازهم روی خط های دفتر دلم می لغزد..

جمله هایم , یک به یک تو را می خوانند.

هــــــــــــــــــــــــــــای خــــــــــــــــــــــــــــــــــدا....

در برهوتی گنگ , چون بوته خاری خشک می چرخم  و دستهایم به امید بارانِ رحمتت هنوز گشاده است.

مــــــــــــــــــــــــــــــی خواهمت...

با همین دلِ خراب می خوانمت..

نفَسی در سینه ام نمانده که فریادت زنَم...

بی صدا , بی زبان , بی سِلاح , می خوانمت...

با تنها سلاحِ کار سازی که همواره کلیدِ گشایشِ قفلِ درب های به تو رسیدنم بوده.

" اشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــک "

رحم کن بر کسی که جز  " اشک " سلاحی ندارد.

اگر به دادم نرسی , به عمقِ مرداب فرو خواهم رفت...

اما چون همیشه دستِ یاری خواستنم همواره به سویت بلند است.

پیش از آنکه دستم نیز چون تنم به زیر مرداب فرو رود ...

" دســــــــــــــــــــــــــــتم را بــــــــــــــــــــــــــــــگیر "

لیلا جان!!    " دســــــــــــــــــــــــــــتم را بــــــــــــــــــــــــــــــگیر "

 

"یک دوست"

 

/ 1 نظر / 17 بازدید
مهسا

سلام.اصلا فکر نمیکردم تو دنیای امروزی اینجور عشقی پیدا بشه والا ما هر کی عاشقمون شد خودشم ول کرد رفت و من موندم هزار غم و رنج.تا دلبسته شدیم طرف گذاشت رفت.خدا ایشاله بهت توانی بده که بتونی اینهمه رنج رو تحمل کنی و یا حداقل فراموش کنی عشقت رو.مشتاقم داستان زندگیتون رو بدونم