آبستن بغض کهنه!!

لیلای تا ابد لیلای من!!!

20ساله گلویم آبستن از جنین بغضی کهنه است!!

20 سال است راه گلویم را بد جور بسته!!! نه بدنیا میآید!

نه سقط میشود!!!

میراثی است که از تو در گلویم جا مانده است!

من به چه سختی تحمل میکنم این بغض کهنه را! و تو

به چه آسانی!!!! رفتی!

قوس کمرم روز به روز کمانی تر !! میشود

از موهایم برایت بگویم! از جو گندمی! هم عبور کرده اند!! سفید سفید همچون برف.......

 

و اما سینه ام:

لیلا جان امشب سینه ام پر است از همان آه ها!!!!!!!!!

همان"" آه هایی"" که در طول این 20 سال کشیده ام!

و هنوزم سینه ام از آنها خالی نشده است!

 

اگرچه با تمام وجودم از ته دل کشیده ام........

خدایا! کی تمام میشود؟؟؟

خودم در حال تمام شدنم!!

کو فرجی؟؟؟

 

/ 5 نظر / 12 بازدید
خواهر طوفانی

وبلاگتون رو تا تهِ اینجا خوندم ... حرفاتون قشنگ بود و درد آور ! نمیدونم چی بگم ... فقط امیدوارم زندگیتون خوب شه !

مهسا

ممنون که قابل دونستی و به خونه خودت اومدی.منو از خودت بدون.اگه کمکی از دست من بر میاد دریغ نمیکنم.خ.شحال میشم دل شکسته ای رو خوشحال کنم.شبخوش

sara

از تنهایی گریزی نیست،میگزارم دستانم برای همیشه یخ بزنند،تنها باشند بهتر است از گرفتن دست هایی که فقط رها کردن را بلد باشد...!!![گل]

مهسا

پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است پشت سر هر آنچه که دوستش می داری و تو برای این که معشوقت را از دست ندهی بهتر است بالاتر را نگاه نکنی زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح خدا چندان کاری به کارَت ندارد اجازه می دهد که عاشقی کنی تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی . . . اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی خدا با تو سختگیرتر می شود هر قدر که در عاشقی عمیق‌تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر بیشتر باید از خدا بترسی زیرا خدا از عشق های پاک و عمیق و ناب و زیبا نمی گذرد مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند پشت سر هرمعشوقی خدا ایستاده است و هر گامی که تو در عشق برمی داری خدا هم گامی در غیرت برمی دارد تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد و معشوقت را درهم می کوبد معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد خدا هرگز نمی گذارد

مهسا

بی تو نه بوی خاک نجاتم داد نه شمارش ستاره ها تسکینم چرا صدایم کردی چرا ؟ سراسیمه و مشتاق سی سال بیهوده در انتظار تو ماندم و نیامدی نشان به آن نشان که دو هزار سال از میلاد مسیح می گذشت و عصر عصر والیوم بود!