چهل روز گذشت.....

لیلای عزیزم کجایی که دستانم بدجور!!به گرمی دستانت نیازمند است! دارد دیر میشود برگرد!

مگر نمیدانی با رفتنت تمام روزهایم را پر از لحظات و ثانیه هایی کردی که دوستشان ندارم! آزارم میدهند! بوی تورا نمیدهند!!!

برگرد لیلا جان که بوی درد دارند این لحظات بی تو!!!!

گذشته ام را که پر از درد و دوری کردی!آینده ام هم که نامعلوم و "" به تار مویی بند است"" خوب میدانی چرا میگویم به تار مویی بند است!!!

از حالم هم که حالم بهم میخورد!!!

عجب سرنوشتی برایم رقم زدی خدایاااااااااااااااااااا!!!!

میترسم از روزی که برگردی و محکم در آغوشم بگیری و بوسه بارانم کنی ولی نه خودم را عکسی را که بالای آن نوشته «« چهل روز گذشت »» ولی بازهم قانعم به آمدنت! فقط بیا! فقط برگرد!!

لیلا برگرد..........

 

 

فراقت را چگونه باز گویم

بیا لیلا ببین پژمرده رویم

شب و روزم شده افسوس وحسرت

شکسته بغض لیلا در گلویم

از این پس بی تو ای لیلای خوبم

به این جان و دل عاشق چه گویم

از این هجران 20 سال تو لیلا

غم و اندوه هردم پیش رویم

برای دیدن لیلا ی زیبا

شکسته کاسه صبر و سبویم

گلستان را بگردم تا که شاید

گلی همچون تو لیلا را ببویم

برای بوسه ای ازروی ماهت

کدامین سو تورا لیلا بجویم

/ 6 نظر / 42 بازدید
vague

بی نظیر. چیزی نمیشه گفت جز آه و افسوس!

باران

خوش به حال لیلای تو .که هنوزم اینجور عاشقش هستی

روحش شاد غم از دست دادن عزيز خيلى سخته خدا بهتون صبر بده دوست عزيز ??????????????

ستاره

بزار تو فرض محالم با تو باشم تا بمیرم......

ستاره

بغض هایم را به آسمان ، سپرده ام خدا به خیر کند باران امشب را . . . ! محمد شیرین زاده-شعرهای باران خورده