پنج اردیبهشت!!!!!!

 

 

صدای درونم همچو " صدای " کوچه ایست بن بست! در نیمه شب...

سوت و کور! فقط صدای سیاهی!!صدای سکوت!چراغ کم نور و مه گرفته ی دلم بیست سااال است بر تیر چراغ برق

زندگی ام !! در انتظار رهگذری!! است که راهش را روشن کند...

تک و تنها در کوچه ی دلتنگی....

در حال سوسو کردن و خاموش شدن!

خدایا کو رهگذری؟

کاشکی آن رهگذر لیلا بود! نه هر لیلایی!! همان لیلای همیشگی خودم..........

لیلای من!!

@@@

 

بیست سالی عشق لیلا در دلم ریشه دواند

قبله گاهم جای کعبه، سوی چشمانش کشاند

جان من یکسال و اندی ازوجودش گشته مست

یاد چشمانش چو ریشه در وجودم مانده است

بعد بیست سال آمد و جانم به آغوشش کشید

"غنچه لیلای" مرا تقدیر باز از شاخه چید

عاشقش بودم دل لیلا ولی با من نبود

آسمان جان ودل با رفتنش گشته کبود

او نمیدانست که جانم بسته به لبخند اوست

سهم من دوری زلیلا ، حلقه اش دردست " اوست "

او گرفت دست رقیبم بعد بیست سال رفت زود

لیلی ام با رفتنش لیلای من از من ربود

/ 5 نظر / 12 بازدید
vague

مثل هميشه شعر عاااالي بود... مرسي

الی

همیشه های مشامم شمیم زلف تو دارد... تو با منی و نیازی به بوی پیرهنت نیست

الی

سلام. ممنون که نوشتین.لذت بردیم. کاش میتونستیم همه شعراتونو داشته باشیم

الی

همیشه راه دل از تن جداست در سفر جان..... دلت مراست تو خود گفته ای اگر بدنت نیست